| |
|
| |
مرگ بر آن کس که دلش را به دل سنگ تو بست |
| |
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386-11:25 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
چه سالهایی که گذشت چه روزهایی که رنگ آرامش ندید و جه عشق هایی که پرپر شد و زندگی هایی که از هم پاچید و چه آفتابی که هرگز غروب نکرد و ماه آری ماه چه سالهایی که در تاریکی آسمان دفن شد چه نرگس هایی که پر پر شدند و مردند چه مریم هایی که هرگز رنگ شادی به خود ندیدند و چه روزهایی که عاشقا در کنار هم ولی جدا از یاد هم مجبور به خوابیدن بودند و چه فاجعه ای بود مرگ آدمها در زمانی که جایی برای آرامش نبود جایی برای به آغوش کشیدن نداشتند و در گور تاریک به سکوت محکوم بودند در جایی که نمی دانستند عشق چه مفهومی است ولی در سرزمینی می رفتند که عاشقا پرواز میکردند و در آرامش خدا خوابیدند...... |
| |
لینک ثابت
|
سالهاست که از تو من دورم |
| |
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386-12:56 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
دستهایم را به سویت دراز خواهم کرد دستانی که همیشه تهی است قلبی که همیشه از نفرت لبریز است نفرت به بهاری که هرگز اجازه ی چشیدن فصل پاییز را به عاشقا نداد و نذاشت که مردم بدونند پاییز فصل زیباییست و در آنجاست که آدما اجازه ی زیستن در اغوشی را دارند که برای همیشه زادگاهش خواهد بود زادگاهی که شاید پرنده ها آزاد باشد زادگاهی که آدمهای آنجا عشق را به تمسخر نمی گیرند آنها طعم دلتنگی را می دانند آنها معنی جدایی را می فهمند آنها گرمی آغوش را جشیده اند و می دانند که اگر در حضور آدما گریه کنی زیباست آنها خندیدند را به دیوانگی نمی دانند در آنجا پروانه به حبس محکوم نیست گل نرگس را ستایش می کنند و آن را برای آرامش آماده می کنند ولی در این زمین خاکی آدما دیگر نمی خندند چون حبس مبهمی به آنها می گوید شاید بگویند عاشق است انها از متهم بودن به عشق بیم دارند آنها می ترسند که یکدیگر را به آغوش بکشند آنها از حضور دیگران می ترسند و درک عشق را نمی فهمند این آدمها متهم به مرگ هستند همانند من که در شهر بی افتاب می زیستم و در آنجا آدما به مرگ محکومند به عشق نورزیدن و به عاشق نشدن من از این زمین خاکی بیزارم من تورا به خدا می سپارم تا همیشه عاشق بمانی من تو را دوست دارم همانند عطر گل همانند پرواز پرستو و در این جایگاه همیشه تاریک به استقبالت منشینم و گور نم دیده از اشک چشم را شستشو میدهم و آب و جارو میکنم تا تو باز گردی به آغوشم......... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386-7:25 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |

|
| |
لینک ثابت
|
طعم پرواز |
| |
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386-11:4 قبل از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
در این بن بست تاریکی که یاد یار نمی گنجد دلم تنگ و بارانی است در این محفل که بهار پاییز است دلم بی فروغ و خاموش است در این دنیای تاریکی که یاد یار نمی گنجد پرواز علامت ممنوعه است.و عشق بی معنی است در این بن بست که راه به جایی نیست زندگی خواهم کرد در دنیایی که کسی حتی طعم بودن را نمی داند و عشق برایشان داستانی است باور نکردنی داستانی که حتی در تاریخ نزیسته و برایشان بی معنی است در آنجا پاییز پادشاه فصلهاست در آنجا غروب مختص عاشقاست در دنیایی که ما هستیم پرواز را بی کبوتر می خواهند عشق را بی عاشق و گل شب بو را در صبح بیدار می کنند مردم خاکی زمین همه جیز را جایگزین دیگری می خواهند بدون آنکه بد.نند چرا عشق طعم پرواز است..... |
| |
لینک ثابت
|
من از درد عشق فریاد کشیدم که آتش عشق از چشمانم ظاهر شد |
| |
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386-12:10 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
چه سکوت شبانه ی زیبایی مرگ را با تمام وسعتش به خاطرم می آورد و همچنان بوی نیرنگ و فریب بوی دوری از عشق بوی نفرت بوی آدمهای بی عاطفه و چه صدای مهیبی است در خاطره ام صدای پرواز به قعر آسمان و سقوط نا به هنگام و سپس خفتن در دریچه ای از سیاهی که در آن حتی فانوسی که به انتظار مرگ باشد نیست و چه خاطر آشفته ای است که حتی برای لحظه ای اندیشیدن به گذشته ....گذشته ای که حتی نقطه ی رو روشنی سوسو نمی کند من سالهاست که در کنار دریا به خواب رفته ام خوابی که بیداری در آن نخواهد بود خوابی که حتی رویاهایم را هم دفن می کنم دستم به موج نمی رسد وگرنه چنان می نوشیدم ز او که تمام وچودم از عشق سیراب شود عشقی که فقط زمین خدا می داند ولی افسوس سکوت را به فریاد تعقیر داده اند فریادی که در آن حرفی از بودن نیست و تمام ناله ها ناله ی رفتن به استقبال مرگ است مرگی که نقطه ی پایانی ندارد و تو ای خدای عاشقا نقطه ی پایان ز کجاست به کجا ختم خواهد شد خدایا دست من را از زندگی کوتاه کن چنان که دستم به وسعت مرگ نرسد و به استقبال بهار نرسم و همچنان ناجوان مردانه در زمین به خواب روم
|
| |
لینک ثابت
|
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که چه تنهایم |
| |
یکشنبه یازدهم شهریور 1386-1:32 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
دیری است من از اینجا گذشته ام فاصله ی حضورمان به قدر سلام و بدرود است می دانی دلم به اندازه ی حجم قفس تنگ است دلم به اندازه ی تمام روزهای نه زیسته ام تنگ است دلم به اندازه ی قطره های آب نرسیده به نهر تنگ است ولی افسوس تو حتی حجم قفس را نمی دانی تو حتی حضور سبز پاییز را نمی خواهی ولی افسوس در این بیغوله راه سخت و نا فرجام در این سکوت مبهم تاریکی شبها حتی ستاره هم برای دیدن ماه روشن نیست دلم انگار خواب است دلم انگار که در این حجم قفس مدفون است من افکارم را به تو بخشیدم من حضور سبز پاییز را فرش راهت کردم ولی تو همچنان مغرور روی فرش من باریدی انقدر باریدی که سر سبزی پاییز من را از قلب من ربودی تو متهم به مرگ هستی تو مجازات به حبس ابد در قلب منی من چشمانم را به روی تمام هستی خواهم بست چون تمام هستیم تویی و انقدر چشم بسته خواهم ماند تا دیگر هرگز به هستی نیندیشم من در هستی گم شده ام من متهم به جنایتم بال کبوتری را شکسته ام قلب کسی را ربوده ام و چشمانش را به روی مرگ بسته ام هشدار خواهم داد ای دل شکسته دیری است که از من گذشته ای بر گرد تا آغوش من از این همه ناتمامی به اتمام رسید |
| |
لینک ثابت
|
من ندانم که کیم من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزلم |
| |
یکشنبه یازدهم شهریور 1386-1:15 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
پنجره را باز گذاشتم که شاید نفس مرده از اینجا برود پنجره باز بماند که شاید پر پروانه ز اینجا بپرد در و پنجره باز است در اینجا سالهاست ولی از پر پروانه خبر نیست در خانه ی مدفونه ی مرگ خانه ام پیش کشت ای باد صبا در و پنجره باز گذارم تا تو باز آیی در این محفل ما محفلم تاریک است همچو عطر نرگس همچو بوی مریم و چه فانوس قشنگی است در این خانه ی ما و چه زیباست در این محفل ماه که گلی می رویید در کنار این همه هرزه ی باغ و چه بی منت است این بارش بران خدا که به یادم آرد طعم شیرینی یک خنده ی تلخ و چه زیبا دمیده است بوی مرگ در نفسم و در این بودن مرگ و زندگی فانوسی است که در این آخر دم بودنش آزار است و چه این آزار روح شیرین است پر پروانه در این تاریکی است به سراغش خواهم رفت ولی افسوس در این جاده ی بی انتها پر طاوس باز خواهد ماند و من همچنان در این محفل تاریک سکوت در پی پروانه ام پری از طاوسی پری از کفتر بی بال و پری و چه افسوس در این تاریکی همه پر ها خوردند و دل من به دنبال پری می گردد من به داد افتادم پر پروانه نیست ؟آن پر پروانه ی من در خواب است و به دنبال کسی می گردد که بگوید دوستت می دارم دوستت می دارم و در او روحیه ی روشنی آزاد شود و چه زیباست پر پروانه ی من در کنار آن همه پر های ناب عاشقی |
| |
لینک ثابت
|
زندگی دو چیز است سلام...بدرود |
| |
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386-1:23 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
|
| |
لینک ثابت
|
سلاخی می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود.... |
| |
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386-3:14 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
کوله بارم را خواهم بست..دیگر نمی توانم در شهر تو و با عشق تو زندگی کنم نه ..من به این شهر و آدم های آن تعلق ندارم ..اینجا بغض ها محکومند به محبوس شدن در ظلمت غمگین سکوت زیرا آدمها به اشک های صادق می خندند چون نمی دانند اشک نماد انسان بودن است و صابت کننده ی وجود تپنده ای کخ شوق و شور رسیدن به آسمان طاقت و قرار را از او گرفته نه قطعا او فقط یک تکه گوشت قلب نما خواهد بود در شهر تو تجارب مرا نصیحت می کنند اعتقاد هایم را به باد تمسخر می گیرند زیرا آنها نمی دانند که من چه بهای سنگینی را برای به وجود آمدن آنها تسلیم طبیعت کردم.چه روزهای و شب هایی که در این شهر پر اندوه سوختم و خاکستر شدم اما دوباره بر پای ایستادم ....نه من حق خاکستر ماندن را نداشتم کوله بارم را خواهم بست کوله ار من ذوق است شوق است یک بغل امید است و قطعا هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد زیرا جایگاه حقیقی در قلب است و قلب هم نیمی از وجود در این شهر ادمها احساس های خودشان را پنهان و احساسات دیگری را مسخره می کنند زیرا آنها باور ندارند انسان بی احساس مانند سنگ است سنگی که در خیچ کتاب.افسانه.رویا جایی ندارد بزودی خواهم رفت شهر من نزدیک است آنجا آدمها سخاوتمندانه می خندند و با صداقت می گویند و قطعا اشک ها و لبخند هایشان مقدس و قابل احترام می باشد زیرا از بخار شیشه ی دل بر می خیزد در شهر من زندگی یعنی عشق .عشق یعنی آسمان آسمان یعنی اوج انتها انتها یعنی آبی آبی یعنی آب آب یعنی آبشار ...خون آزاد طبیعت خونی که در قفس تنگ رگ محبوس نیست آزاد آزاد است در آنجا گل ها شادند و انسانها نمی گریند هرگز فرصت زندگی کردن را از آنها شهر من جایی است که در آنجا نرگس محکوم به بوییدن نیست شقایق کمتر از او نیست حکم پرمرده شدن نیست عمر گل کوتاه نیست زندگی بوییدنی است شهر من نزدیک است آسمانش آبی است بی ابر است انتهای آسمان پیداست کوله بارم را بستم چه سبک خواهم رفت و تو ای همسفر این سفر شیرینم می روم در ظلمت خیالت راحت اشکهایت را نخواهم دید من همین جا هستم در همین نزدیکی منتظر می مانم انتظارت زیباست |
| |
لینک ثابت
|
دیری است که فاصله ها داد می زنند بی داد....و اما ما |
| |
جمعه نوزدهم مرداد 1386-10:40 بعد از ظهر
-لارینا اسدی |
| |
دیری است من از اینجا گذشته ام فاصله ی حضورمان به قدر سلام و بدرود است می دانی دلم به اندازه ی حجم قفس تنگ است دلم به اندازه ی تمام روزهای نه زیسته ام تنگ است دلم به اندازه ی قطره های آب که نرسیده به نهر تنگ است ولی افسوس در این بیغوله راه سخت و نا فرجام در این سکوت مبهم و تاریکی شبها حتی ستاره هم برای دیدن ماه روشن نیست دلم انگار خواب است دلم انگار که در این حجم قفس گیر است من افکارم را به تو می بخشم من حضو سبز پاییز را فراموش کرده ام ولی تو همچنان مغرور روی این فرش باریدی انقدر باریدی که سر سبزی پاییز قلب من را دزدیدی....تو متهم به مرگ هستی مجازات به حبس ابد در قلب منی من چشمانم را به روی تمام هستی خواهم بست چون تمام هستی ام از آن توست و آنقدر چشم بسته خواهم ماند تا دیگر هرگز به هستی نیندیشم من در هستی گم شده ام من متهم به جنایتم بال کبوتری را شکسته ام قلب عاشقی را ربوده ام و چشمانش را به روی مرگ یسته ام هشدار خواهم داد ای دل شکسته دیری است که از من گذشته ای برگرد تا آغوش من از این همه نا تمامی به اتمام برسد......دوست دار تو لارینا
|
| |
لینک ثابت
|
|